تبليغاتX
از خانه به بي‏خانگي رفتن

از خانه به بي‏خانگي رفتن

حدسیات و مشاهدات خود ما، غالبا به بیراهه مان می کشاند وبه کشف چندانی نایل نمی آیم.

خداوندا بگذار تا همه ای معلمان، پرگوخاموشی گزینند وبگذارتا همه ای مخلوقات درپیشگاه توخاموش بمانند. ای خدای من تنها تو سخن بگو!

همه ای کلمات این عالم، با قدری نقص همراه است. وکل دانش ما؛ نشانی از ابهام دارد. برای رسیدن  به مطلوب؛، خود شناسی فروتنانه، طریق مطمئین تر ازغوردرعلوم است. ای خدای که تورا نمی توان درلابلای ورق ها یافت. اول  باید جایگاه درقلب برایت مهیا ساخت! حقیقت را هیچ وقت درلابلای کتاب ها جستجو نکن؛ آن چیزهای را بخوان که تورا بسوی مطلوبت رهنمون شود!

وقت مناسب برای خلوت با خود بیاب به کتاب اندرونت خیره شوومدام مهر عاشقانه ای پروردگارت را درنظرآر، ازسری کنجکاوی یا برای گذراندن وقت سردرکتاب فرومبر!

اگرمی خواهی رمز ورازمعرفت را بفهمی؛ همه چیزازقبل درتووجود دارد.

به سرای خویش داخل شوودررا به روی هیاهوی دنیا فروبند! « درجحرة خود با دل خود به گفتگو بنشین وآرام گیر![1] » قوه ای عاقله ای اندرون آدمی ازموهبت شناخت ذات حق بهرمند است.

قوةعاقله به شعاع نوری میماند که ازذات مطلق می تابد وبه آن باز می گردد. دردنیای متجدد فروکاستن عقل شهودی یا عقل الهی به عقل استدلالی یا ابزاری ومحدود کردن قوة عاقله به زیرکی وزرنگی نه فقط سبب شد که معرفت قدسی غیرقابل دسترسی وحتی برای برخی بی معنا شود. بلکه الهیات عقلی را نیز، به ویرانی کشاند!

روزی کشتی طوفان زدة بشردر گل نشست که؛ اوکتاب درونی اش را که اتصال به عالم لاهوت داشت وازآنجا الهام می گرفت کنار نهاد وخود خواهی چشمان، بصیرتش را کور کرد. دنیای بوجود آورد که؛ همه چیزش ازهم گسیخته است. دنیای که برای بشریت جزافسردگی وگمگشتگی ارمغانی نداشته است! آدم های این عصر بیچاره اند برای لحظه ای آرامش به انواع، مسکن ها نیازمندند! برای رسیدن به مطلوب خود باید لحظه ای به کتاب اندرونت خیره شوی« زیراسرمایه ای علم مطلق ازازل درقلب ما موجوداست:پنیتا کا »



[1] مزامیر : 4:4 _ اشعیا: 20:26

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:57  توسط احمد علي درويش  | 

 

فرزندان استبداد

 

تاریخ افغانستان، تاریخ زورگویی حاکمان مستبد است،  ولی واقعیت  آن است که  این  حاکمان  مولودِ نظامی  است که  جز مستبد  فرد دیگری  در آن  زاده نمی شود. مستبد،  یک پد یده ای زود گذ ر است  اما  نظام استبدادی  پدیده پایداری است که   در  آن  با رفتن هر مستبدی،  کرسیی استبداد در زود ترین فرصت باحضور مستبد دیگر پرمی شود.استبداد پدیده ساختاری  است  و باعمل بیداد گرانه ی مستبد شدید تر می شود  واز قوه به فعل در می آیدولی با رفتن ومرگ مستبد نمی می رود و بر اساس ضوابط اجتماعی به زندگیش ادامه میدهد.

افغانستان کشوری ست که از بدو استقلال خود دچار این پدیه شوم(استبداد)گردیده است .  از آغاز تسلط ابدالی ها نحوه اداره حکومتی ا رابصورت قومی وقبیلیی بوده است و  از آنجایی که احمد ابدالی مربوط به قوم پشتون بوده است بطور طبیعی نمی توانسته توسط اقوام دیگری چون تا جیک،هزاره وازبک بعنوان امیر تام الاختیار پذیرفته شود. در نتیجه برای اداره مملکت قرار می شودهر یک از سران قبایل امیرقوم خود باشند و مجموعه سران در جمعی بنام لویی جرگه یک فدرالیسم قومی را رهبری کند. از زمان احمد ابدالی تاهنوز حاکمان اصلیی افغانستان همیشه از قوم پشتون بوده است جز یک دوره نه ماهه {دوران بچه سقاو}ویکی دوسال در زمان حکومت ربانی،حکومت  به  دست تاجیکان نبوده اما مایه رضاو تسلیم اقوام دربد و تشکیل حکومت افغانستان درزمان ابدا لی وبعد ازان یک نوع فیدرالیسم قومی بوده وحاکمان اصلی افغانستان هیچ وقت نتوانسته ازگردنه ای تعصبات قومی وقبیله ای عبور نموده  و به یک حاکمیت ملی و فرا قومی فکر کند.حاکمیت سیاسی به مفهومی یک پدیده تاریخی در افغانستان حاکمیتی است الگو ی رفتاری سیاسی واجتماعی جامعه قبیلوی را بیان داشته وهمواره ازطریق قدرت لشکر کشی به عمر خود ادامه داده است . سلطه گری ،قتل عام وحذف قوم هزاره ازصحنه ای سیاسی ، اجتماعی وفرهنگی توسط پشتون ها د ر  در بدو پیدایش کشوری مستقل به نام افغانستان که  بیش از  250 سال قبل ریشه دارد وبا تاریخ پیدایش این کشور گره خورده است. ازان زمان که افغانستان را  به عنوان یک کشور مستقل اعلان نمود تاهنوز استبداد وخود کامگی به شکل های مختلف وچهرهای گونا گون اما با یک ایده وهدف (نابودی هزاره ها) نمایان بوده اند.

برای حکومت این حاکمان هراسمی که می گذارید؛ امارت,خلافت,سلطنت وجمهوری فرق نمی کند چون حاکمان اصلی این سرزمین همه ازیک سوراخ می ایند وازیک سوراخ حرف می زنند ودریک سوراخ داخل می شوند وهمه در پی تحقق هد ف واحد بوده اند؛ که عبارت است از: قتل هزاره ها.استبداد گاهی در شخصی عبدالرحمن ظهور می کند و ازکله های قوم هزاره مناره می سازد,دارای شان را  به یغما می برد وزنان وفرزندان شانرا دربازارهای جهانی به بردگی می فروشد ودرکنارجنایاتش توجیه دینی نیزدارد برای بی دینی ورافضی خواندن هزاره ها ازمولوی های سنی فتوا می گیرد وفرمان می دهد: کارشما مردم(قوم پشتون)

این است که چهارپنج هزار سوارحرکت کرده حدود خصم را زیرو زبسازید وازقتل عام وغارت وخون ریزی وغارت اموال واسباب سرموی مضایقه ندارید. استبداد وتسل کشی گاهی درچهره ای ملا عمر بروز می کند که حکومت خود را حکومت خدا می خواند وخون مردم را می خورد.مفتی ها به او لقب امیرالمئومنین می دهد . این نماینده  خدا در روی زمین دست به کشتارهراره ها می زند ومولوی های سنی جنایت اورا جهادی در راه خدا می داند نه تنها مولوی های سنی، بلکه این بار عده ی شیعه نمایی پشتون تبار این جنایت را قیام علیه مفسدین فی الارض قلمداد می کند وبا هم تباران خود همصدا شده برای چندمین بار قتل عام هزاره ها را اعلام می کند. در وضعیت  کنونی که  در همه جا حرف وسخن از مردم سالاری وبرابری اقلیت های قومی ومذهبی وحقوق انسانی در میان است دیگر حکومت به روش امارت ،خلافت وسلطنت در نحوه اداره امور جامعه،کهنه واز کار افتاده است حتی نمی توان در باره اش فکر کرد استبداد این بار باید در چهره نووعصرپسند در میدان وارد شود {در چهره جمهوری وانتخابات آزاد}قوم مظلوم وستمدیده  هزاره این بار خوشحال شدند که دیگرعبد الرحمان ها وملا عمرها استبداد شان به پایان رسیده وتا ریخ تکرار نخواهد شدعصر عصر آزادی ،حقوق بشر وکرامت انسانی است ودر افغانستان حکومت جمهوری است نه عبدالرحمانی وطالبانی اما این بار استبداد از گذشته خشن تر وکینه توزانه تر در شخص کرزای وارد میدان شده.در لباس جمهوری وآزادی .مجهز تر از گذشته با ابزار های پشرفته .

هجوم وتجاوز کوچی هادر تابستان امسال به حمایت کرزی از کوچی های متجاوز وحشی که ده ها نفر مردم مظلوم وبی گناه هزاره را به شهادت رساندند و مزارع شان را به آتش کشاندند حاکی از همان هدفی است که از احمد ابدالی شروع شده بود، تا هنوز ادامه دارد کرزی نه تنها کوچی ها را محکوم نکرد بلکه حضور کوچیها وتجاوز شان را به مناطق هزاره جات باعث رشد صنعت دام داری وتجاوزرا حق مسلم کوچی ها خواند.

این حرف کرزی با نسل کشی وق تل عام عبدالرحمن وملا عمر چی تفاوتی دراد؟ ایده وآرمان یکیست فقط استبداد چهره عوض کرده وبا لباس نو وبا ابزار نو  وارد میدان شده است .

سخن آخر اینکه:استبداد ،نسل کشی وقتل عام   مردم این سرزمین توسط پشتون ها، نقطه آغازش پیداست امّانقطه ی پایان او تا هنوز نا پیداست.  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:58  توسط احمد علي درويش  | 

 

 از خانه به بي‏خانگی رفتن

  • ما آدميان به كجا مي‏رويم؟ اغلب خواهند گفت:«به سوي‏خانه» يا همان سرچشمه‏اي ازلي. اين پاسخي است كه از اديانِ توحيدي گرفته تا هومر و هگل به پرسش:«ما آدميان به كجا مي‏رويم» داده‏اند. آدمي از خانه‏اش يا از «باغ عدن» و «جهان مثل» تبعيدشده و سفر طولاني و مشقت‏بارش در اين جهان، سفر بازگشت به خانه است، ما به آينده نمي‏رويم، به گذشته‏هاي دور بر مي‏گرديم، به آن‏جا كه چشمه‏هاي سرد و شيرين جاري است و باغ‏ها و ميوه‏هاي فراوان در آن وجود دارد. هرچه در اين دنيا مي‏گوييم، از شعر و موسيقي و ترانه و گفتارهاي عارفانه، تا گفتارهاي علمي و فلسفي همه و همه «ناليدن در فراق خانه است.» زندگي ما در به سوي خانه رفتن خلاصه مي‏گردد. هرچند آخرالزمان دقيقا معلوم نيست، ولي به هرحال روزي اين آوارگي در غربتِ غربي و تبعيدشدگي از جهان لاهوت به جهان ناسوت پايان خواهد يافت. 
  •  اين پرسش اما همچنان باقي است كه آدمي را خانه كجاست؟ شايد بتوان گفت: «هيچستان». آدمي خانه ندارد، خانه‏ي آدمي وجود اوست: قلمرو روح و جسم او. ما آدميان در يك سفر بي‏بازگشت به شهر دور دستي روانيم، به شهر اتوپيايي و خيالي كه نمي‏دانيم كجاست؟ به شهري كه نه تنها از آن نيامده‏-‏ايم، بلكه هرگز نديده‏ايم، به شهرهاي كه خانه ما نيست. به شهری که اساسا "وجود" ندارد. آدمي فقط «گذر» است، «رفتن»، و «سفر». پس بهتراست در پاسخ به اين پرسش كه ما به كجا مي‏رويم؟ بگوييم: «به سوي بي‏خانگي»، در اين صورت زندگي «از خانه به سوي بي‏خانگي رفتن» است و ديگر هيچ! ما خانه‏اي نداريم، هرچه هستيم خود ما هستيم، نه كمتر و نه بيش‏تر. انسان هستي آواره است و ما همواره به آوارگي و در آوارگيِ خويش روانيم. ما به سرزمين روشن ماه و آفتاب روانيم، درود بر «ماه» هنگامي كه مي‏نگريمش و سلام بر«خورشيد» هنگامي كه مي‏نگردِ مان.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:18  توسط احمد علي درويش  |